آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت هشتاد و یک :
شمیم که مطمئن شد مادرش روی خوش به او نشان نخواهد داد، شب به خیری گفت و راه آمده را برگشت، و از روی حرص درب اتاقش را با ضرب و پرصدا باز کرد.
مهرداد پرده را انداخت و دستپاچه سر چرخاند:
ـ یواشتر دختر... زهرهم ترکید.
حتی زیر نور آباژور هم میتوانست گرفتگی چهرهی شمیم را ببیند، پوزخندی زد و پرسید:
ـ چی شده؟... شیر رفتی و روباه برگشتی. حتماً مامانت بیرونت کرده، مگه نه؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
محبت دارید به قلم بنده، و خوشحالم که تا اینجای راه شرمندتون نشدم💞💞
۱۲ ماه پیشنسترن
0خوب شد اینجا درکش کرد
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم بله درکش کرد♥️🌷
۱ سال پیشمیم
0بسیار جذاب ،اگه اون موقعم به جای فکر کردن به حفظ آبرو یه ذره به فکر تسکین روحش بودی هیچوقت کار به اینجا نمی کشید💛👏👏
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون.... بله کاملا موافقم.... بابت کامنتهای پرتعدادتون خیلی ممنونم.💚🙏 تک به تک میخونم اما ببخشید که از سر مشغله فرصت نمیکنم کامل پاسخ بدم... مخاطبینی چون شما، سبب دلگرمی مضاعف بنده هستن.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zehi
0مریم خانم جاری عزیز، واقعا نوشته هاتون دلچسبه...چرا زودتر با شما آشنا نشده بودم!؟